انتشارات دل

سین دال منتشر می کند :)

اندر مصائب زندگی زناشویی

تا ساعت یک و نیم شب که داشتم فیزیک می‌خوندم همه‌چیز خوب بود. بعد شیمی رو شروع کردم که اون هم اوایلش خوب بود. منتها دو و ده دقیقه که شد سر خوردم توی خیالاتم و یه دفعه دیدم شب عروسی‌امه و نشستم پیش دامادی که دلش پیش دختر خاله‌اش گیر کرده و من احمق همین امشب فهمیدم. جلوی اون همه مهمون و وسط مراسم چی کار می‌تونستم بکنم؟ فقط بغضم رو قورت دادم و تمام زورم رو زدم تا اشک‌هام رو نگه دارم. اما از رفتار داماد کاملا تابلو بود که حالش گرفته است و امشب چقدر براش عذاب‌آوره. به روی خودم نیاوردم. صبر کردم تا وقتی که برای خوردن شام رقتیم به اتاق پشتی و تنها شدیم حرفش رو پیش کشیدم. خودم هم نمی‌دونم هدفم چی بود. فقط می‌دونستم اگه این سکوت بینمون ادامه پیدا کنه از فکر و خیال زیاد دیوونه می‌شم. حاشا کردنش به شدت تصنعی بود. واضحا دروغ می‌گفت و این دروغ‌هاش بدتر ثابت می‌کرد که وضع چقدر خرابه. من هی بغضم رو قورت دادم. هی سعی کردم قوی باشم. هی خواستم مدیریتش کنم و در قدم اول اجازه ندم زندگی‌امون رو با دروغ و کلک شروع کنه. اگه جفتمون صادقانه برای بهتر شدن زندگی‌امون تلاش می‌کردیم قطعا موفق می‌شدیم. به هر حال از روی علاقه یا هرچیزی ما همدیگه رو انتخاب کرده بودیم. با خودم گفتم به مرور همه‌چیز درست میشه. اما خب نشد. مخصوصا که عاشقش بودم و این فکر که به اندازه‌ی کافی خوب نیستم و لایق دوست داشته شدن نیستم داشت دیوونه‌ام می‌کرد. مبحث آنتالپی‌ها رو تموم کردم و با اشک و آه کتاب رو ورق زدم. دستمال کاغذی بعدی رو برداشتم. این قسمت‌هاش یه خورده خصوصی‌تره ولی در کل یه نقاب زن شاد و محکم به صورتم زده بودم و اجازه نمی‌دادم نزدیکم بشه. تا اینکه اتفاقی یه روز موقع زار زار گریه کردنام سر رسید. ترحم رو تو چشم‌هاش دیدم. حالم از خودم بهم خورد. چمدونم رو بستم که برم. همچین زندگی‌ای رو نمی‌تونستم تحمل کنم. سعی می‌کرد جلوم رو بگیره اما دلیلش فقط عذاب وجدانش بود. من جیغ می‌کشیدم، فریاد می‌زدم، خودزنی می‌کردم. تحمل اون حجم از تحقیر رو نداشتم. جمعه‌ی دستمال کاغذی تموم شد. کتاب شیمی رو انداختم دور و توی خودم مچاله شدم و هق‌هق گریه کردم. یه لحظه‌ به خودم اومدم. دماغم رو کشیدم بالا. گفتم من واسه چی دارم گریه می‌کنم؟؟!! پقی زدم زیر خنده و تمام حس و حال رومانتیکم پرید. 

پند اخلاقی قصه هم اینکه هیچوقت بعد از ساعت دو و ده دقیقه‌ی نصف شب درس نخونید. از ما گفتن.

۱۷ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

این یکی شاید موقت نباشه

فکر می‌کنید بیست سال بعدتون چه شکلیه؟ 

۶۵ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

دروغ گفتم. من زنده نیستم. از وقتی تو رفتی، مردم. تکه گوشت فاسدی هستم که یک گوشه افتاده. مغزم اب شده و از گوش‌هایم بیرون ریخته. رگ‌ درون مردمکم ترکیده. خون بیرون جسته و کل صورتم را شسته. قلبم کپک زده. شش‌هایم تار عنکوب بسته. دست و پاهایم یخ کرده. مانده‌ام چرا دفنم نمی‌کنند. من که زنده نیستم. بی‌قرارت نیستم. بی‌قرار بی‌قراری‌ات هم نیستم. 

تو رفتی یا من؟ کداممان این بازی مسخره را شروع کرد؟ دیگر اهمیتی ندازد‌ فقط می‌دانم، تو را ضرری نرسید. معلوم بود که به عشق من احتیاجی نداری. هرچند رحمی بر من نداشتی اما سنگ‌دل هم نبودی که عجز و ناله‌هایم شادابت کند. من بین خیل عشاقت باشم یا نباشم، سود و زیانی برایت ندارد. بعید می‌دانم حتی خبر داشته باشی، که من سال‌هاست که مرده‌ام. 

 

 

 

پ‌ن: پست مرتبط: کلیک 

۱۱ موافق ۰ مخالف

وقتی سین دال هواشناس می‌شود

 

امروز یقینا قتلی رخ داده. حاضرم سر این موضوع شرط ببندم. خبرش را فردا در روزنامه‌ها خواهیم خواند. حول و هوش ساعت چهار بعد از ظهر خونی ریخته شده؛ خون یک بی‌گناه. آسمان هم برای همین این طور قاطی کرده. مگر این طوفان را نمی‌بینید؟

 

رگبار قطرات درشت باران... ناله‌های ممتد و سوت‌مانند باد و تنه‌هایی که به پنجره‌ی خانه می‌زند... غرش رعد... این ترانه‌ی حزن‌انگیز که در ارکست بالای سرمان پخش می‌شود. همه و همه نشانه است. امروز قتلی رخ داده.

 

تعجب می‌کنم از آن‌هایی که باران را نغمه‌ی عاشقان می‌خوانند. واقعا چطور توانسته‌اند باران را تا این حد تک بعدی و کلیشه‌ای ببینند؟ باران شخصیت پیچیده‌ای دارد. خلق و خویش عجیب و غریب است. همیشه یک رنگ نیست. گاهی کودکانه است و آدم را یاد جنگل‌های گیلان و پریدن از لب جو می‌اندازد. گاهی غم‌انگیز است‌. گاهی شاد و فرخنده است. نعمت است. برکت است. گاهی نوید وصال را می‌ذهد و گاهی جدایی را. بعضی وقت‌ها هم علامت مرگ است.

 

شکل باران حتی برای انواع مرگ هم متفاوت است. مرگ اول صبح غریبانه است. مرگ درست بعد از غروب خورشید دردناک است. بر اثر بیماری است معمولا. متوفی زجر زیادی کشیده و صدالبته عزیزان زیادی داشته که برایش داغدار باشند و خون بگریند. نیمه شب نشانه‌ی قتل بعد از کلی درگیری است. از سر خشم، کینه، فوران هیجان و احساس. 

 

اما باران ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر یعنی یک قتل احمقانه. اشتباهی. از سر استیصال. قاتل شاید عاشق مقتولش بوده. نمی‌خواسته این طور شود. ناگهان به خودش آمده و دیده جنازه‌ای رو به رویش افتاده. دست و پایش را گم می‌کند. وحشت زده و پریشون بیرون می‌زند. دست‌های خونی‌اش را در جیبش مخفی می‌کند. بدون هیچ مفصدی در خیابان قدم می‌زند. به هیچ چیز فکر نمی‌کند. نمی‌تواند که فکر کند! در حال فرار از دست خودش است. بعد باران می‌بارد. از همین باران‌های هزن‌انگیز و ترسناکی که الان می‌بارد. همان‌هایی که نشانه‌ی سردرد و پریشانی و سنگوب ذهن است. نشانه‌ی یک آینده‌ی نامعلوم و تاریک. چوبه‌ی دار یا یک عکر زندگی در سایه‌ها و با اضطراب...

۱۰ نظر ۱۱ موافق ۲ مخالف

صدایم کن

به هر نامی که می خواهی، صدایم کن. با آواز یا تشر. عشق یا غضب. خشک و رسمی یا لطیف و نزدیک. فرقی ندارد. فقط صدایم کن. بگو که فراموشم نکرده‌ای. بگو بود و نبودم برایت فرق دارد. نگذار باور کنم که مرا نمی‌بینی. که در دنیای تو وجود ندارم. لطفا، یک بار دیگر، صدایم کن. نامم را بر لب‌هایت بیار. نام خودم، یا یک لقب، یک اسم مستعار؛  اهمیتی ندارد. فقط مخاطبت من باشم. نگاهت به چشمان من خیره باشد. اهنگ کلامت به سمت من روانه باشد. چیز زیادی که نمی‌خواهم. نه یک نامه. نه یک شعر. نه حتی یک جمله‌ی معمولی مثل «این آخر هفته هوا درست مثل چشمانت بارانی است.» فقط یک اسم. یک کلمه. چند حرف ناقابل را کنار هم بچین و صدایم کنار. فقط یک بار دیگر. خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم...

۳ نظر ۱۷ موافق ۰ مخالف

یک روز پانکراس خودم را خواهم خورد

 

 

۲۵ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

آبرو واسه آدم نمی‌ذارید!

داشتم تو بلاگفا چرخ می‌زدم. پستی رو دیدم با عنوان «بیان! شهری برای نوجوانان!» خوندم و خیلی آروم از صحنه محو شدم... 

 

 

همینجوری گفتم ببینم بلاگ ( بهش بیان هم میگن) چجوریاس 

زدیم تو وبلاگ های بروز شده اقا همه ۱۵ ۱۴ ساله و کیپاپر فن هشتصد تایی بی تی اس و بلک پینک و نهایت میراکسل!

هیچی دیگه کمرم از سخنان عمیقشون شکست اومدم بیرون

اخه معدمم یکم حساس شده نگران خودم شدم!

تازه یکشون نوشته بود وای این تازه کی پاپر شده ها چ مسخره ان! من خودم همه گروه هارو میشناسم و کی درامرم میبینم!

حاجی اخه  چی بگم؟

نمیدونستم کل کیپاپ بلک پینک و بی تی اسن! 

هعی! چقدر این نوجونی حماقت باره کاش زود تر در بیان از این سن

۷۱ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

دال‌ها در معرض انقراض

داشتم فکر می‌کردم جدا از فوت ناگهانی و غمبار جوانان دور و اطرافمان در این روزها (مخصوصا تازه دامادی که عروسش با هزار و یک ناز و کرشمه جواب بله را داده بود و دوماه بیشتر از ازدواجشان نمی‌گذشت.) ، مرگ بزرگ‌تر ها و پا به سن گذاشته‌های فامیل هم تلخ است. شاید حتی باید بگویم تلخ‌تر است. مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها که می‌میرند انگار ریشه‌ی درختی قطع می‌شود. هر شاخه به سمتی می‌افتد و راه هرکدام از دیگری جدا می‌شود. دیگر کسی نیست تا دوست و آشنا را بهم وصل کند. دیگر کسی نیست که آخر هفته در خانه‌اش دور هم جمع شویم. کسی نیست که پای کرسی‌اش بنشینیم و به بهانه‌ی دیدن او باقی خانواده را هم زیارت کنیم. قهر و دعوایی که بیفتد دیگر کسی پادرمیانی نمی‌کند. صلح و آشتی برقرار نمی‌کند. کسی میانه را نمی‌گیرد و تلاش نمی‌کند تا بچه‌هایی که خیال برشان داشته خیلی بزرگ شده‌اند از هم نرنجند و فاصله نیفتد. همه راحت قطع ارتباط می‌کنند و می‌روند. جگرم آتش می‌گیرد وقتی با چشم خودم می‌بینم بچه‌هایی که پدرشان مرده و حالا دیگر عمو سال به سال یادی ازشان نمی‌کند. عمه وقت ندارد یک تلفن بکند و حالشان را بپرسد. یا مثلا مادرشان مرده و دایی دیگر اسمشان را هم به خاطر ندارد. این آدم‌ها یک دفعه تنها می‌شوند. فقط جای آنی که مرده و رفته خالی نیست. جای شاخه‌های دیگر درخت هم خالی است. جای آنهایی که روزی کس و کار آدم به حساب می‌آمدند و حالا...

 

 

۳ نظر ۱۷ موافق ۰ مخالف

من وقتی می‌گم هم نمی‌تونم بگم، چه برسه به وقتی که نمی‌گم!

البته که حرف زدن سخت‌ترین کار دنیاست. در عین حال جذاب‌ترینش هم هست. برای یک آدم تنبل البته. آدمی که حال و حوصله ندارد فعلی را انجام دهد، باز کردن دهان مبارک و ور ور کردن سهل الوصول‌تر است.

 

البته این آدم اگر یک جو عقل توی کله‌اش باشد و دنبال بلغور کردن  ورور خالی و بی‌معنی نباشد، می‌فهمد که این کار به مراتب دشوارتر از کندن کوه قاف است.

 

البته آن آدم اگر زیادی عاقل باشد قطعا می‌داند چه باید بگوید و چه نگوید و احساسات و افکار و عقده‌هایش را چگونه بیان کند که هم شنیده شود و هم شنیده شود و هم شنیده شود. کندن کوه قاف که هیچ، برای او رعایت اصول و آداب سخن گفتن از آب خوردن هم ساده‌تر است.

 

البته که کوه قاف را نمی‌کنند، خودم می‌دانم. خواستم تنوعی به ضرب‌المثل‌ها داده باشم. تا کی می‌خواهم پاراگراف‌هایم را با «البته» شروع کنم و بند قبلی را نقض کنم خدا می‌داند. می‌بینید؟ دارم فقط چرت و پرت می‌گویم. همیشه همین‌طور است. دهانم را باز می‌کنم تا حس و حالم را بیان کنم. و هر بار شکست می‌خورم. باز موقع نوشتن احتمال شکست یا پیروزی پنجاه پنجاه است. مثل انداختن سکه است. هرچند بار بیشتر سکه را پرتاب کنی احتمال اینکه همه‌اشان رو بیاید کمتر می‌شود. من هم هرچقدر بیشتر دهانم را باز می‌کنم بیشتر گند می‌زنم. 

 

البته همیشه این‌طور نبودم. برای همین هم هیچوقت «کنکور» و «کرونا» را نمی‌بخشم که مرا به این روز انداختند. دنبال کلمه‌ی دیگری هستم که با کاف شروع شود و به خاک سیاه نشاننده هم باشد تا این سه‌گانه کامل شود. اگر یک روز ماشینم را به «کارواش» ببرم و آنجا زن غریبه‌ای را سوار بر ماشین نامزدم ببینم که با هم دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند و «کارواش» بشود محل شکست عشقی‌ام مورد سوم هم جور می‌شود. اما فعلا نه ماشین دارم، نه گواهی‌نامه، نه نامزد! تازه قصد ادامه تحصیل هم دارم. اگر این «کنکور» بگذارد. ممکن است یک روز در حال قدم‌زدن در پارک باشم که یک موتوری به صورتم اسید بپاشد و «کور» شوم. اما احتمالش کم است. تازه من دارم بدبختی‌های الانم را لیست می‌کنم؛ نه مال آینده را! 

 

البته اگر هم به «کوری» دچار شوم باز هم آن را به لیست کنکور و کرونا اضافه نمی‌کنم. کوری که زبان آدم را قطع نمی‌کند. مانع حرف زدن نمی‌شود. احساسات آدم را درونش خفه نمی‌کند و شخص را به مرز انفجار نمی‌رساند. یا شاید هم می‌رساند. آخر چشم‌ها هم حرف برای گفتن دارند. مخصوصا برای منی که تازگی‌ها انگار لال شده‌ام، چشم ابزار بسیار کار آمدی است. مثل سوپرمن زل می‌زنم به شخص رو به رویم و اشعه‌های فراگاما را به سمتش گسیل می‌دارم. باشد که خودش امواج احساسات و عواطفم را دریافت کند. ام... «کلام» شاید مناسب‌تر باشد.

 

البته اگر هوشمندانه‌تر نگاه کنیم کلمه‌ی «کمبود» بهترین گزینه است برای پر کردن این جای خالی. کدام جای خالی؟ خودم هم‌ نمی‌دانم. اصلا دنبال چه می‌گشتم؟ یادم نمی‌آید. انسجام در نوشتار اصل خیلی مهمی است که رعایت کردنش را بلد نیستم. حرف زدن عین بچه‌ی آدم را هم بلد نیستم. همیشه‌ی خدا خودم را به در و دیوار می‌کوبم و آخرش هم نمی‌توانم آن چیزی که می‌خواهم بگویم را بگویم. 

 

پاییز بهترین روش را انتخاب کرده. بجای نوشتن از احساساتش قسمتی از رفتارهایش در طول روز را یادداشت کرده. رفتار هم اغلب بازتاب‌دهنده‌ی همان احساس است دیگر. من چه کار می‌کنم؟ همه‌اش داد و بی‌داد راه می‌اندازم. خسته‌ام. ترسیده‌ام. ناامیدم. امیدوارم. ذوق‌زده‌ام. ۲۴ ساعته هرچه در دلم هست را فریاد می‌زنم. آنقدر حرف می‌زنم که خودم هم یادم می‌رود چه داشتم می‌گفتم. موضوع بحث چه بود؟ از چه ناراحت بودم؟ اصلا ناراحت بودم؟

 

زیاده گویی هم درمان دردم هست و هم نیست. اما خود نوشتن برای منی که آلزایمر دارم لازم است. خیلی وقت‌ها از یاد می‌برم که اصلا دردی داشتم. فراموش کردن درد باعث درد نکشیدن نمی‌شود. فقط نامحسوسش می‌کند. به نظر شبیه التیام می‌ماند اما فقط ظاهرش گول‌زننده است. راستی از کی «البته» گفتن را کنار گذاشتم؟ یعنی دیگر خودم را نقض نمی‌کنم؟ تناقض درونی‌ام کمتر شده؟ نمی‌دانم. 

 

آخر پاییز جان، مگر می‌شود یک حسی را گفت بدون آنکه آن را گفت؟ اینکه خودت این کار را کرده‌ای دلیل نمی‌شود که من هم بتوانم. نمونه‌اش همین پست. خواستم غیر مستقیم بنویسم خیر سرم!  چند بار فریاد زدم و از آشفته بازار قلبم گفتم؟ شما چیزی فهمیدید؟ توانستید درک کنید چه حسی دارم؟ خوش به حالتان. خودم که نتوانستم...

۲۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ای فیض روح القدس، لطفی کن و مدد فرما

ولو شده‌ام یک گوشه‌ی خانه. نه گرسنه‌ام، نه تشنه. حتی خسته هم نیستم. سستم. بی‌حالم. قلبم لبریز از احساس بی‌حسی است. مثل لیوان شکسته‌ای هستم که هر تکه‌اش گوشه‌ای افتاده. رغبتی برای جمع کردن خرده شیشه‌های خودم ندارم. شربت گوارایی که داخل لیوان بود دیگر رفته. بر نمی‌گردد. درونم خالی شده. جنازه‌ای هستم که روحی در بدن ندارد. من خیلی وقت است که مرده‌ام. اما هنوز هم، خودم را دفن نکرده‌ام. ولو شده‌ام یک گوشه‌ی خانه. زل زده‌ام به سقف. نگاهم تمام آجرهای بالای سرم را می‌شکافد. تا خود آسمان می‌رود. لب‌هایم را تکان نمی‌دهم. او خودش از چشمانم حالم را می‌خواند. هرچقدر هم که مرده باشم. هنوز هم منتظر یک معجزه‌ام. شاید روزی یک نفس مسیحایی به این کالبد بی‌جان ما هم بخورد. شاید. 

۶ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

کسی غریبه‌تر از من برای من نیست

دفترم را باز کردم تا دق و دلی‌ام را روی کاغذ خالی کنم. هر کاری کردم نشد. هر جمله‌ای که می‌نوشتم حالم را بهم می‌زد. وبلاگم را باز کردم و چندتا از متن‌های قبلی خودم را خواندم. این بارهم هر جمله‌ای که می‌خواندم حالم را بهم می‌زد. نوشته‌هایم بیش از حد تصنعی بودند دروغ بودند. احمقانه و به درد نخور بودند. جایشان یقینا توی سطل آشغال بود و من چه وقیحانه منتشرشان کرده بودم. اصلا این کار من بود؟ هیچ کدام ذره‌ای برایم آشنا نبودند. نویسنده هرکس که بود مطمئنا او را نمی‌شناختم. او هفت پشت برایم غریبه بود. سریع از صفحه‌ام خارج شدم.

 

داشتم کشو پایینی را زیر و رو می‌کردم. دنبال پارچه‌ی نمدی بودم و اتفاقی یک هنزفری کاملا سالم پیدا کردم. ماه‌ها بود که هنزفری‌ام از کار افتاده بود و حوصله‌ی خرید یکی تازه‌اش را هم نداشتم. اگر یک ساک پر از پول پیدا می‌کردم هم دقیقا همین‌قدر خوشحال می‌شدم. با ذوق و شوق آرشیو موسیقی گوشی‌ام را باز کردم. به ترتیب حروف الفبا همه‌اشان را پخش کردم و شنیدم. وقتی رسیدم به این یکی، خشکم زد. این متن را من نوشته بودم؟ واقعا؟ من سبزه کاشته بودم؟ من برای جنگ با دیو سیاه افسردگی قیام کرده بودم؟ من؟! 

 

 به لطف هلن دوباره سری به این پست و نظراتش زدم. برایم خنده‌دار بود. عجب آدمی بودم من! دلم برای خودم آن روزهایم تنگ شد. هرچند هنوز هم باور نمی‌کنم آن من، من بوده باشد. روزگار عجیبی را پشت سر گذراندم و می‌گذرانم. هزار بار بالا و پایین رفتم. به دست آوردم و از دست دادم. آموختم و فراموش کردم. گم گشتم و پیدا شدم. بریدم و از نو شروع کردم. 

 

دیروز یکی از دوستان دبیرستانی پیامی فرستاد و پرسید «اگه ببینمت می‌شناسمت؟» هم از لحاظ ظاهر منظورش بود و هم اخلاقیاتم. با خنده گفتم «خیالت راحت. من اصلا عوض نشدم.» و آن لحظه مطمئن بودم که ذره‌ای عوض نشده‌ام. 

 

این پست قرار است به کجا برسد؟ نمی‌دانم. اصلا مگر حتما باید به جایی برسد؟ مگر نوشته‌های من چیزی جز استفراغ بدحالی‌ها و خوش‌حالی‌هایم هستند؟ چرا باید معنایی داشته باشند؟ چرا باید کسی آن‌ها را بخواند؟ من فقط می‌نویسم و می‌گذرم...

۲۵ نظر ۱۵ موافق ۴ مخالف

پراکنده نوشت

۱- دقت کردین بیانی‌ها امسال چقدر درس‌خون شدن؟ حالا چه کنکوری و چه غیر کنکوری. البته من پارسال این موقع نبودم ولی فکر نمی‌کنم تا این حد سوت و کور بوده باشه. همه رفتن دنبال درس و کار و زندگی خودشون. من همچنان اینجا نشستم براتون پست می‌ذارم. 

 

۲- خبر شهادت سردار حجازی من رو یاد خاطرات دور و درازم انداخت. یه هم‌کلاسی داشتم که پدرش به شکل مشابهی شهید شده بود. یعنی قلبش ترکش خورده بود و سال‌ها جانباز بود و آخر سر هم بخاطر از کار افنادن قلبش فوت کرده بود. من این موضوع رو نمی‌دوستم. هیچی درموردش نمی.دونستم تا اینکه سال آخر هم‌کلاسی بودنمون مادرش هم توی تصادف فوت کرد و زندگی‌نامه‌اش نقل محافل شد. این هم‌کلاسی دوستم نبود. حتی هم‌کلاسی‌های خوبی هم نبودیم برای هم. از اون شخصیت‌هایی نبود که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. رفتار و منش و حرف‌ها و باورهاش... همه‌اشون برام زننده بودن. اهل خودنمایی بود، بحث‌های خاله‌زنکی، بی بند و باری و... اگه راحت غیبت می‌کنم واسه اینه که شما نمی‌شناسینش.

برای هفتم مادرش همه‌ی کلاس جمع شدیم و رفتیم خونه‌اشون. فکر نکنم نیازی باشه حال و روزش رو توصیف کنم. درد و رنج و غم توی چشم‌هاش هیچوقت از یادم نمی‌ره. خونه‌اشون پایین شهر بود. وضع مالی خوبی نداشتن. دختر ته تغاری بود و احتمالا هیچ خاطره‌ای از پدرش نداشت. دوتا خواهر بزرگتر داشت که ازدواج کرده بودن و رفته بودن شهرهای دیگه. با یه برادر. برادری که تو نگاه اول میشد فهمید لات و لوتیه برای خودش. از ظاهرش اینطور حدس زدیم که اهل دعوا و شر به پا کردنه. همین برادر از نوجوونی مسئولیت خونه رو به دوش کشیده بود و جهازیه‌ی خواهرهاش رو جور کرده بود. همین برادر بود که با مرگ مادر کمرش خم شده بود. پشت و پناه بقیه بود و دیگه خودش پشت و پناهی تو این دنیا نداشت. نمی‌دونم اون هم‌کلاسی‌ام الان در چه حالیه. نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده...

 

۳- «از سرنوشت» رو اگه دیده باشین می‌دونید که فیلم‌نامه‌اش تاحدودی شبیه بچه مهندسه. ایده‌ی اولیه و داستان خامشون واقعا مشابهه. منتها یکی همون ایده‌ی خام رو گذاشته جلوی ملت با یه عالمه شعر و کلیشه و بازی‌های تصنعی، یکی دیگه یه عالمه پیچش داستانی و فراز و نشیب و خرده‌داستان‌های هیجان انگیز با شخصیت‌پردازی‌های فوق‌العاده و کاریزماتیک ارائه داده. اون‌وقت یکی تا این‌حد برجسته می‌شه و همه می‌بیننش، اون یکی نه! واقعا جالبه! دلیلش چی می‌تونه باشه؟ محتوا؟ «از سرنوشت» کم محتوا داره؟ کم درس زندگی به آدم می‌ده؟ کم ارزش‌های اخلاقی رو تبلیغ می‌کنه ( اون هم به شکلی که نه تنها تو ذوق نمی‌زنه و کلیشه به نظر نمی‌آد بلکه کاملا تو ذهن و قلب مخاطب می‌شینه) کم تاثیر گذاره؟ آخه چرا؟!!

 

۴- فوتبالی نیستم. اما خبر جریانات اخیر فوتبال حقیقتا غمگینم کرد. برای اینکه بهتر بتونم شرایط فوتبالی‌ها رو درک کنم سعی کردم یه شبیه سازی ذهنی انجام بدم. تشکیل سوپر لیگ یه چیزی مثل تاسیس مدارس استعدادهای درخشانه. فقط نه به این شکلی که الان هست.خیلی بدتر! انگار هفتاد و پنج درصد ظرفیت این مدارس به دانش‌آموزهایی اختصاص داده بشه که یکی از اقوامشون رتبه برتر بودن. برای بیست و پنج درصد باقی ازمون برگزار بشه. بازهم بدتر! نه تنها مثل الان تمام معلم‌های زبده اونجا جمع بشن، که آموزش پرورش اعلام کنه معلم‌های این مدارس حق تدریس تو مدرسه‌های عادی رو ندارن. اونها هم بگن به جهنم! اینجا پول خوب بهمون میدن. چرا وقتمون رو با بچه‌های عادی تلف کنیم؟ یا نه، بازهم بدتر! هیچ مثالی براش نمی‌شه زد. روالی که هفتاد ساله توی کل قاره‌ی اروپا در جریانه و درست مثل قانون‌های طبیعت برای مرذم عادی شده یهو بهم می‌ریزه! تصورش هم ترسناکه. عمیقا به فوتبالی‌ها تسلیت می‌گم. 

​​​​​

۵- نقد انیمه‌ی توکیو غول توی کمیکا رو خوندم. با همه‌ی حرف‌هایی که اونجا زده شده موافقم اما آخه... توکیو غول یه جور پتانسیل از دست رفته است. بستر فوق‌العاده رو فراهم کرده بود که خیلی حرف‌ها رو بزنه. این بی‌محتوایی محض می‌تونست به محتوایی بی‌نظیر تبدیل شه. ایشدیدا سویی نخواست یا ندونست رو نمی‌دونم...

۲۶ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

30 روز نوشتن- نه

روز نهم « یک توئیت را تبدیل به شعر هایکو کنید.»

 

 

 

 

یادت نیست؟

یک روز دور بودیم از هم

گسلی زمین را نصف کرده بود و هر کدام یک گوشه‌اش ایستاده بودیم

تو را ندیده بودمت

اشک‌هایت را نشنیده بودم

خنده‌هایت را نبوسیده بودم

چشم‌هایت را لمس نکرده بودم

راستش خودم هم یادم نیست

چه شد؟

چگونه؟

چرا؟

که با هم آشنا شدیم

زیاد طول نکشید

که چشمه‌ای جوشید و گسل را آرام‌آرام با آب لبریز کرد

اقیانوسی شکل گرفت میانمان

بلکن عریض‌تر

و عمیق‌تر

فاصله‌امان را می‌گویم

سال‌ها راه بود تا وصال

اما از آن لحظه،  دیگر دور نبودیم

 

 

پ‌ن۱: خودم می‌دونم هایکو این مدلی نیست. 

پ‌ن۲: علت اینکه توییتش رو ننوشتم این بود که هیچ ربطی بهم نداشتن. اون یه چرت و پرتی برای خودش گفته بود و من یه چرتی و پرتی برای خودم. :/

پ‌ن۳: بازگشتم به این چالش رو به خودم تبریک می‌گم ^_^

​​​​

۹ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

اندوه خورشید بودن

خورشید خسته بود. دیگر طاقت ماندن و تابیدن را نداشت. بریده بود از زندگی. گفتم که، خسته بود. اشتیاقش برای درخشش ته کشیده بود. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید.  قطره‌های سرخ‌رنگ روی سقف آبی یک دست پخش شدند. باد طاقت دیدن لکه‌های خون را نداشت. آسمان را هم زد. بوم کبود شد. یک‌ رنگ شد.

 

زخم خورشید اما التیام نیافته بود. هنوز خون ریزی داشت. کسی به فکر نجات او نبود. حتی حالش را هم نپرسیدند. ​خورشید بیچاره داشت نفس‌های آخرش را ​​می‌کشید. آسمان دوست نداشت انعکاس تصویرش در چشم آدم‌ها اینقدر غمگین باشد. زود چراغ‌ها را خاموش کرد. نگذاشت کسی مرگ افتاب را ببیند. بعد هم جناره‌ی خورشید را دور انداخت. 

 

خورشید مرد. در تنهایی و بدبختی خودش غوطه‌ور شد و مرد. برایش هم مراسم هم نگرفتند حتی. خرمایی هم پخش نکردند. فقط یک عالمه ستاره‌ی ریز و درشت ریختند روی سر آسمان. ادعای ارث و میراث کردند. نوری نمانده بود اما که بینشان تقسیم شود.

 

میراث خورشید فقط شهرتش بود. جایگاهش. عزتش. نامش. همه‌ی ستاره‌ها خواهان نام خورشید بودند. برای همین هم مسابقه‌ای برگزار شد. قرار شد نورانی‌ترین ستاره‌ی شب صبح‌دم خورشید نامیده شود. همین طور هم شد. مقام اول با دبده و کبکبه باقی ستاره‌ها را کنار زد و پشت پرده‌ی کوهستان سنگر گرفت تا با اشاره‌ی کارگردان وارد صحنه شود و حسابی بدرخشد.

 

صدا. دوربین. حرکت. روز آغاز شد. زندگی از سر گرفته شد. خورشید دوم آن بالا نظاره‌گر دنیای زیر پایش بود. بنده خدا حسابی ذوق و شوق داشت و تمام تلاشش را می‌کرد تا وظیفه‌اش را بهترین نحو ممکن انجام دهد‌. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت اما...

 

نمی‌دانم در بین آدم‌ها چه دید و چه شنید که آرام آرام پژمرد. خسته شد. اشتیاقش برای درخشش ته کشید. برید از زندگی. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید...

۱۱ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

آیا گمان کردید داخل بهشت می‌شوید، بی آن‌که حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانا که سختی‌ها و زیان‌ها به آن‌ها رسید و آنچنان بی‌قرار شدند که پیامبر و افرادی که با او ایمان آورده بودند گفتند :« پس یاری خدا کی خواهد آمد؟» (به آن‌ها گفته شد) آگاه باشید؛ یاری خدا نزدیک است. 

بقره - آیه‌ی ۲۱۴

 

 

 

پ ن: حوادث گذشتگان، همون اتفاقاتی از که ابتدای تاریخ شروع شدن. به یاد آوردنشون که زیاد سخت نیست. هست؟ 

۱۳ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

آیه‌ی۹۰ و ۹۱ سوره‌ی بقره انگار برای من نازل شده

بعد از ظهر بود. همه خسته و تشنه و گرسنه بودیم. هرکدام یک گوشه ولو شده بودیم و برای اینکه وقت بگذرد با هم صحبت می‌کردیم. بحث از آمار مرگ و میر کرونا شروع شد. مامان آهی کشید و گفت :« همه‌امان دیر یا زود رفتنی‌ هستیم. بی‌خودی برای این دنیا دست و پا بزنیم که چه بشود؟»

 

بابا گفت :« پس دلیل زندگی چیست؟ میلیاردها نفر به دنیا می‌آیند فقط برای اینکه یک روز بمیرند؟ نمی‌شود که! ما باید دست و پا بزنیم، اما نه برای این دنیا.» بعد گفت به نظرش خدا از آدم‌های بزرگ خوشش می‌آید. آدم‌هایی که جنم و جربزه دارند و یک کاری انجام می‌دهند. حالا هر کاری! ردی از خودشان به جا می‌گذارند. بعد با کمی شوخ‌طبعی اضافه کرد حتی ممکن است فرعون نزد خدا از ما محبوب‌تر باشد. چطور ما وقتی گناه می‌کنیم موسایی برایمان فرستاده نمی‌شود؟ من هم بهشان گفتم:« یک جا شنیده ام که مهم‌ترین ویژگی یک مسلمان قدرتش است. قدرت اینکه افسار زندگی‌اش را در دستش بگیرد. قدرت اینکه با خودش بجنگد و بر خودش پیروز شود. حالا اگر این قدرت بیشتر باشد نماد بیرونی هم پیدا می‌کند و دنیای پیرامون را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد و شخصیت‌های بزرگ و مهم تاریخ این‌طوری شکل می‌گیرند.»

 

می‌خواستم مرحله به مرحله‌ی مکالمه‌امان را بنویسم‌. اما دقیق یادم نیست از کجا به این حرف رسیدیم که بعضی‌ها قدرتمند به دنیا می‌آیند. به گلایه گفتم :«چرا پیامبران و امامان، امام و پیامبر متولد می‌شوند؟ چرا از همان بدو تولد معصوم‌اند؟ چرا خدا آن‌ها را نشان کرده؟ چرا ما را نه؟ چرا فقط آن‌ها لایق دریافت وحی شده‌اند؟ این تبعیض نیست؟» بابا معتقد بود اشتباه می‌کنم و این بزرگواران در نتیجه‌ی رفتار و منشی که از خودشان نشان می دهند و معصومیتی که برای حفظ کردنش تلاش کرده‌اند مقام پیامبری و امامت را کسب می‌کنند. اما راستش، حرف‌های بابا نتوانست قانعم کند. 

 

بعد از اذان قرآن را باز کردم تا چند صفحه از ترجمه‌اش را بخوانم. منظور خاصی نداشتم. فقط برای دل خودم. و خواندم که...

 

آن‌ها در مقابل بهای بدی خود را فروختند؛ که به آیاتی که خدا فرستاده بود کافر شدند. و از روی حسادت گفتند :« چرا خداوند به فضل خویش، بر هرکس از بندگانش که بخواهد، آیات خود را نازل می‌کند؟! از این‌ رو به خشمی بعد از خشمی (از سوی خدا) گرفتار شدند. و برای کافران مجازاتی خوارکننده است. (۹۰) و هنگاهی که به آن‌ها گفته شود :« به آنچه خداوند نازل فرموده ایمان بیاوردید!» می‌گویند :« ما به چیزی ایمان می‌آوریم که بر خود ما نازل شده‌ است.» و به غیر آن کافر می‌شوند؛ در حالی که حق است؛ و با نشانه‌هایی که بر آن‌ها نازل شده، هماهنگ می‌باشد. بگو :« اگر ( راست می‌گویید و به آیاتی که بر خودتان نازل شده) ایمان دارید، پس چرا...

 

می‌دانم. خودم می‌دانم علت نزول این آیه چیز دیگری‌است و مخاطبش یهودیانی‌ هستند که دوست داشتند پیامبر اسلام از قوم خودشان باشد. در ادامه هم این موضوع واضح‌تر می‌شود. اما... اما من هم جواب سوال خودم را گرفتم. دیدم آیه‌ای را که برای من نازل شده... نشانه‌هایی که برای من فرستاده شده... از برگ درختان سبز بگیر تا... 

اگر راست می‌گویم و ایمان دارم پس چرا....

۶ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

همین‌قدر کوتاه

خوابی که دیدم رو فراموش کردم. خودم خواستم که فراموش کنم، وگرنه وقتی بیدار شدم تک تک لحظاتش رو یادم بود. یادم بود که در طول خواب صدها هزار بار دعا کردم «خدایا خواهش می‌کنم فقط یه خواب باشه. بگو که این فقط یه کابوسه. الان بیدار می‌شم. مگه نه؟ خدایا لطفا...» این‌که در حال گفتن این جملات چه حالی داشتم و آیا اشک می‌ریختم یا نه رو هم یادم نمی‌آد. تصمیم گرفتم که یادم نیاد. قلقش دیگه دستم اومده. بعد بیدار شدن همون دعا رو با خودم تکرار کردم. و بقیه‌اش رو گذاشتم کنار. می‌گم نکنه هنوزهم دارم خواب می‌بینم؟ هوم؟

۱۰ نظر ۲۰ موافق ۰ مخالف

درمورد چی؟ کی؟ چطوری؟...

می‌گم شما وقتی با خدا حرف می‌زنید چی‌ها می‌گید؟

۵۰ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

نه از اون سردردهای معمولی...

تو مثل سردردی، از اونایی که با هیچ مسکنی قطع نمی‌شن. از اونایی که یه لحظه هم بهت وقت استراحت نمی‌دن. فقط درد، درد، درد. تمومی نداری. تو مثل شکنجه‌ای. مثل شلاق، مثل تازیانه، مثل تیزی چاقو. تو مثل یه مریضی صعب‌العلاجی. برای رها شدن از شرت معجزه لازمه. صبر ایوب داشتن هم برای تحمل تو کافی نیست. جون مردم رو به لبشون می‌رسونی. مثل یه خاطره‌ی تلخی، که هیچ‌وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شه. میزان غم و اندوهی که برای اطرافیانت به وجود می‌آری حد نداره. از تو فقط باید فرار کرد. تو مثل آشغالی هستی که هفته‌هاست تو خونه مونده. بوی گندت همه‌جا رو برداشته. مسموم نیستی، تو خود سمی. تو مثل زهرماری. تلخی. کشنده‌ای. ماهیتت همینه. تو مثل سردردی.

۱۸ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

احتمالا مسخره‌ترین خوابی که یه نفر می‌تونه در عمرش ببینه

هشدار: این خواب دارای اسپویل فصل چهارم سریال حمله به تایتان‌ها می‌باشد.

 

 

 

دیشب خواب دیدم آخر اتک رو اسپویل شدم. یه عکس ازش دیدم در واقع. عکس چندتا هشت‌پا که هرکدوم سوار یه کالاسکه بودن و رو به دوربین دست تکون می‌دادن. با دیدن اون عکس آه و فغان سر دادم که وای بر من! آخر اتک رو اسپویل شدم! حالا مجبورم برم مانگاش رو بخونم.

 

مانگای کاغذی رو خریدم و باز کردم. فورا به داخل کتاب کشیده شدم.( :/ )  اون چپتری که من توش بودم یکم جلوتر از اخر پارت یک بود. دیدم که هنگ اکتشاف با مارلی متحد شدن و علیه ارن مبارزه می‌کنن. ارن هم شکست خورده و تا چین فرار کرده. این‌ها هم که بیخیال نمی‌شدن تا چین تعقیبش کرده بودن. خلاصه من وسط خیابون‌های چین فرود اومدم. روز جشنشون بود. کارناوال رنگی رنگی و شلوغی داشت از همین خیابون می‌گذشت.

 

دیدم چندنفر از بالای سرم وییییییژ رد شدن. ابزار مانور سه‌بعدی داشتن. منم نمی‌دونم از کجا یه دونه برای خودم گیر آوردم و شروع کردم به پرواز کردن. تو اون شلوغی فقط می‌شد از آسمون رفت و آمد کرد. یه صحنه‌ی تعقیب و گریز محشر در جریان بود و میکاسا و ارن چندتا زد و خورد خفن هم داشتن و اون پشت مشت‌ها من که اصلا استفاده از این ابزار رو بلد نبودم داشتم خودم رو می‌کوبیدم به در و دیوار. ( :/ ) 

 

آخرش که یکم قلقش دستم اومد. موفق شدم خودم رو به نیروی‌های پشتیبانی مارلی برسونم. دیدم چندنفر که لباس‌هاشون به هیچ‌کدوم از جبهه‌ها نمی‌خورد هم دارن تعقیبمون می‌کنن و از تک تک صحنه‌ها عکس می‌گیرن. فهمیدم مانگا با عکس‌های این گروه زحمت‌کش به دست می‌آد. گروهی که از طرف هر دو جبهه مورد حمله قرار می‌گیرن و خیلی‌هاشون وسط جنگی که توش هیچ کاره‌ان کشته می‌شن. داوطلبانه رهبری‌اشون رو به عهده گرفتم. از این جا به بعد من شدم کارگردان و هر لحظه به عکاس‌ها می‌گفتم کجا قرار بگیرن تا زاویه‌ی بهتری داشته باشن. 

 

یه لحظه غفلت من کافی بود تا ارن غیبش بزنه. همه دنبالش می‌گشتن و می‌گشتیم و هیچ اثری ازش نموند. آخرش آرمین حدس زد که افتاده توی یه چاه. همه پریدیم داخل اون چاه. نگو یه تله بوده. یه دریاچه‌ی بزرگ زیر زمین بود و ارن اون زیر نفسش رو حبس و استتار کرده بود. اون‌هایی که زودتر از همه وارد شدن توی تله افتادن (یه چیزی مثل خندق بود) و مردن. میکاسا چند قدم جلوتر اومد و یه تیر از یه کمان مخفی در اومد و خورد به گردنش. بیهوش افتاد توی آب و داشت غرق می‌شد.

 

آرمین فریاد زد :«نهههههههههه!!!!» و خاطراتش از جلوی چشمش گذاشتن. ( هیچ ایده‌ای ندارم که چطوری از خاطراتش عکس گرفتیم. :/ ) نشون داد که وسط درگیری یه لحظه بقیه رو گال گذاشته و تونسته تنهایی با ارن صحبت کنه. دقیق نمی‌دونم چی بهم گفتن، به هر حال ارن تونست قانعش کنه که هدفش درست و عملی کردنش لازمه. آرمین هم بعد از اون طرف ارن رو گرفت. عمدا اون چاه رو نشون داد تا همه رو بکشونه به داخل تله و ارن بتونه راحت فرار کنه. می‌خواست همه رو بکشه، اما میکاسا رو نه. برای همین عذاب وجدان داشت. ارن هم مرگ میکاسا رو نمی‌خواست. به خروجی غار رسیده بود اما برگشت و شیرجه زد داخل آب. من همون‌جا فریاد زدم :«کاااااااات!!!»

 

همه برگشتن سمتم. توضیح دادم :« اگه الان ارن میکاسا رو بغل کنه و نجاتش بده صحنه به حساب می‌آد. تازه اگه تنفس دهان به دهان لازم نشه! سانسورش می‌کنن. منم قراره انیمه رو سانسور شده ببینم. اون‌جوری هیچ‌وقت نمی‌فهمم چی شد! چه اتفاقی افتاد که صحنه پرید! نمی‌تونم اجازه بدم این کار رو بکنید. از اول فیلم‌برداری می‌کنیم، این بار یه مرد باید تیر بخوره.» بعد از شور و مشورت‌های فراوان آخرش جان داوطلب شد که جای میکاسا تیر بخوره و بیفته داخل آب. ( الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم ضمیر ناخوداگاهم تو این خواب از ضمیر ناخوداگاه وایولت تقلید کرده. این بشر یه ذره هم خلاقیت نداره. :/ )

 

جان داشت غرق می‌شد و از دهنش حباب‌های اخر خارج می‌شد که این بار دستیار کارگردان کات داد. همه تو همون شرایطی که بودن متوقف شدن. دیگه نمی‌تونستن جنب بخورن‌. دستیار تو گوشم گفت :« واقعا جان اونقدر برای ارن مهمه که برای نجاتش پوشش رو کنار بگذاره؟ مگه برای دروغ گفتن و خودش رو آدم بده نشون دادن دلیل موجهی نداشت؟ مگه یه عالمه آدم بی‌گناه رو قربانی نکرد؟ جون یه نفر مگه چقدر ارزش داره؟» دیدم حرفش حقه. به فکر فرو رفتم. یه لحظه حباب‌هایی که از دهن جان در اومده و ساکن مونده بودن رو دیدم، یه لحظه چشم‌های آرمین که نگران و مضطرب بودن، یه لحظه بعد ارنی که ژست شیرجه گرفته بود. چشمم بین این سه تا صحنه در گردش بود. حباب‌ها، چشم، شیرجه. حباب‌ها، چشم، شیرجه. حباب‌ها، چشم... بشکنی و زدم و راه‌حل رو پیدا کردم. 

 

یه فلش بک نشون دادم به یه سال پیش. خیلی خوب به رفاقت و صمیمیت جان و ارن پرداختم. رفاقتی که با مال ارن و آرمین فرق می‌کرد. جنسش مردونه‌تر و زمخت‌تر و خشن‌تر بود. شاید جان بخاطر میکاسا دعا راه انداخته بود یا... راستش یادم نیست. فقط می‌دونم مخاطب کاملا قانع شد که نجات جان به دست ارن منطقیه. یک دو سه‌ای گفتم و حباب‌ها به سطح آب رسیدن و ارن شیرجه زد و جان نجات داده شد و همه در بهت و حیرت این صحنه رو تماشا کردن. آرمین خیلی سریع توضیح داد که ارن درواقع نیتش خیره و اگه مجبور نبود اون کارها رو نمی‌کرد. کسی چیزی نگفت. فقط در سکوت نگاه‌های معناداری رد و بدل شد و ارن هم فرار کرد. این راز بین اعضای هنگ اکتشاف موند.

 

سران مارلی با امپراطور چین ملاقات کردن. ازش رضایت گرفتن که ارتش چین هم تو دستگیری ارن کمکشون کنه. دولت چین هم یه فراخوان داد و تمام درشکه‌ران‌های کشور رو صدا زد. جالبه بدونید شغل شریف درشکه‌رانی فقط به هشت‌پاها سپرده می‌شد نه کسای دیگه. ( :/ ) توی این بین یه پسر جوون روستایی زبر و زرنگ نشون داده شد که خودش رو شبیه هشت‌پاها کرده بود و از این طریق تونسته بود یه درشکه رو نصف قیمت بخره و مسافرکشی کنه و پول به جیب بزنه. ( :/ ) این جوون در پاسخ به فراخوان داشت خوش و خندان به سمت قصر می‌رفت و منم آماده بودم گذشته‌ی پر فراز و نشیبش رو نشون بیننده‌های عزیز بدم که از بیدار شدم. 

۳۰ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف
ساز تو شدم
آواز منی
عاشق شده ام
تو راز منی
نويسندگان
پيوند هاي روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان